پنجشنبه 1 خرداد 1399 - 23:54

تجربه اول یک خبرنگار از سفر به سیستان و بلوچستان/نام یک وزیر برای این مردم ماندگار خواهد شد!

محمود سپهر: آخرین روز اردیبهشت برای یک سفر کوتاه آماده سفر به سیستان و بلوچستان شدم، باران بهاری فضای تهران را پر کرده بود و مسیر فرودگاه زیباتر از هر زمانی به نظر می آمد.

حدود ساعت ۱۰ پرواز داشتم، تجربه نخست سفر به این استان را داشتم با چرخی در اینترنت فهمیدم حدود ۲ ساعت پرواز خواهیم داشت به نظرم جالب می آمد چرا که تاکنون سفرهای هوایی بیش از ۱ ساعت را تجربه نکرده بودم.

سفر کوتاهم از همین الان برایم جذاب شده بود، بعد از کمی استراحت به سمت سالن خروجی ترمینال ۲ فرودگاه مهرآباد رفتم و پس از مدتی انتظار راهی هواپیما شدم.

باران همچنان می بارید، راستش کمی نگران بودم بخاطر هوا و باران شدید خصوصاً وقتی خانواده ام تماس گرفتند و گفتند پرواز شما یا این باران شدید برقراره؟! البته به آنها از نگرانی ام نگفتم و فقط به گفتن اینکه اینجا باران شدت ندارد و هیچ مشکلی برای پرواز نیست اکتفا کردم.

مدتی از طول پرواز را خواب بودم ساعت دوم پرواز اما بیدار شدم، همه جا ابری بود و چیزی پیدا نبود، وارد فضای سیستان و بلوچستان که شدیم هوا بهتر بود، زمین را می شد دید.

کوه های متفاوتی داشت، از بالا کوه های تیره رنگ و بی علف و درخت به نظر می رسید‌ وقتی برای فرود کاهش ارتفاع داد بهتر می شد پایین را مشاهده کرد، بله خبر چندانی از طراوت، سبزه و درخت نبود، از بالا بافت سبزه و درخت کاری شده هم زیاد به چشم نمی‌خورد.

رسیدیم فرودگاه، اینجا اتوبوسی برای حمل مسافر به درب خروجی نبود،در نوع خود جالب بود از هواپیما پیاده شدیم و با طب مسیری به داخل فرودگاه رفتیم و سپس از فرودگاه خارج شدیم.

باید به زابل میرفتم برای مشاهده چند پروژه، بررسی تکمیل آنها و البته تصویربرداری از این پروژه ها، کمی زیر سایه منتظر ماندم تا ماشین رسید، یک خودروی پژو آمد با سرنشین جوانی که لباس بلوچی به تن داشت، راستش را بخواهید منتظر یک ماشین شاسی بلند بودم!(بالاخره آرزو داشتن عیب نیست)

سوار شدم، آن جوان، از بلوچ های بومی زابل بود، راه افتادیم دوربین را از یکی از دوستان گرفتم و راهی زابل شدیم، ۲۰۰ کیلومتری راه داشتیم.

در میانه راه ساختمان های معمولی و معمولاً ساده و البته فروشنده های بنزین توجهم را جلب می کرد، راننده که متوجه تعجبم شده بود، گفت: اینجا محرومیت زیاد است، عمدتاً مردم فقیر هستن، قبلاً مراودات بهتر بود و همه درامد مردم از معاملات و رفت و آمد آنها در مرز ها بود ولی الان محدودیت ها زیاد شده است.

هوا خنک بود به راننده گفتم کولر را خاموش کن، راستش اولش فکر میکردم گرمای بسیار بدی را تجربه میکنم اما اینطور نبود، به قول راننده جوان بارش های خوب و طولانی مدت امسال باعث شده هوا دیرتر به سمت گرمی برود.ظ

فضا برایم آشنا بود، آره این منطقه شباهت زیادی به بخش هایی از استان خوزستان داشت، احساس میکردم مسیر بهبهان به خوزستان را میبینم.

شهر سوخته و قلعه رستم هم زیبا بود، اینجا همچنان نشان فاخری از داستان شاهنامه را به دوش می کشد، زال و رستم و اساطیر شاهنامه همه دل در سیستان و بلوچستان پهناور دارند، موقع عبور از این مناطق ناخودآگاه احساس غرور میکردم، به هرحال اینجا نشان از اسطوره ها و تاریخ فرهنگی ایران عزیزمان داشت.

پس از حدود ۳ ساعت به محل پروژه ها رسیدم، پروژه تأمین آب شرب و کشاورزی بود، باور کردنی نبود، حجم زیاد آب به اندازه یک دریاچه بزرگ آنهم در منطقه ای که به خشکی و کم آبی در ۳۰ سال اخیر شهره است!

گویا این پروژه قرار است علاوه بر تامین آب شرب برخی شهرها و ۹۰۰ روستای زاهدان، زابل و هیرمند، بیش از ۶۰ درصد آب مورد نیاز ۴۶ هزار هکتار زمین کشاورزی منطقه را هم تأمین کند.

پس از تصویربرداری از محل پروژه و البته گپ و گفتی با چند نفری که در حال آماده سازی مراسم روز بعد بودند، راهی روستاهای زابل شدم.

اینجا محرومیت را به عینه می‌شد دید اما فراتر از آن مردمی را مشاهده میکردم که زن و مردشان دوشادوش هم و خیلی سرسخت تار از طبیعت سخت و خشن این منطقه بر روی زمین های کشاورزی مشغول کار و تلاش بودند.

در برخی زمین های کشاورزی ظاهراً برداشت گندم تازه به پایان رسیده بود، در برخی زمین ها هم گوسفندان و شترها در حال چرا بودند، برخلاف شهر، در روستا آدم بیکار پیدا نمی‌شد.

غروب زیبایی را نظاره گر بودم، اگرچه دلگیر بود اما زیبایی خاصی برایم داشت، اینجا زودتر از تهران اذان گفته میشد، حدود ۱۹ و ۳۲ دقیقه عصر بود که صدای اذان مغرب با صدای کودکی کم سن و سال فضای یکی از روستاهای چسپیده به زابل با پر کرد، انگار تا الان اذانی با این گیرایی را نشنیده بودم، سرعتمان را کم کردیم تا اذان را گوش دهیم، فقط میتوانم بگویم ساده و خالص بود، همین…

به مهمانسرا رفتیم، چند نفری از همکاران هم بودند، همه ساده و صمیمی و البته خوش اخلاق، کمی استراحت و گپ و گفت کردیم و در مورد برنامه فردا که قرار بود افتتاح با حضور رئیس جمهور و وزیر نیرو باشد گفت و گو داشتیم.

ساعت ۱۱ زودتر از معمول همیشه خوابیدم، بدون کوک کردن ساعت ۶ صبح بلند شدم، دیگران هنوز خواب بودند و منم ترجیح دادم در اتاق بمانم تا مزاحم خوابشان نباشم ، حدود ۷ بود همه بیدار شدن و تند تند در حال آماده شدن برای صبحانه(البته فقط چند نفری که روزه نداشتیم به واسطه سفر).

به محل پروژه رفتیم، همه چیز آماده بود فقط بیرون از ساختمان باد شدید کمی اذیت کننده بود، اگرچه به نظر من همین یاد باعث شده بود هوا خنک باشد.

مراسم به خوبی برگزار شد، پس از اتمام برنامه میشد در چهره بچه ها دید که گویی از یک آزمون بزرگ سربلند بیرون آمده اند، در چشمانشان رضایت و خرسندی از یک اجرای آبرومند به خوبی حس می شد، شاید دلیل استرس آنها اجرای برنامه با حضور رئیس جمهور بود،هرچه بود بسیار خوب تموم شد.

بعد از مراسم آماده برگشت به زاهدان شدیم، اگرچه خسته بودم اما ترجیح دادم در ماشین نخوابم تا طبیعت خاص منطقه را کامل ببینم.

راننده جوان با مشاهده کشاورزان منطقه شروع به درد و دل کرد.

به گفته او خشکسالی های چند سال این استان باعث بسیاری از مهاجرت ها شده بود، بسیاری از روستاها حالا کم جمعیت شده اند، فقط مسن تر ها مانده اند، آنها هم دل و دماغی برای ماندن در شهر نداشتند.

حرفش را ادامه داد، او گفت الان اما شرایط فرق کرده، در دو سال اخیر بارش های خوب این مناطق موجب شده کشاورزی رونق بگیرد و حالا زنان و مردان مسنی که روزی خانه نشین بودند با اشتیاق وصف نشدنی در زمین های خود مشغول کشت و زرع هستند.

می گوید در دو سال اخیر اتفاقاتی در آب افتاده که مردم را بیشتر از هر زمانی امیدوار به آینده کرده است.

برای اولین بار است در چند سال اخیر افغانستان حق آبه به ایران داده، علاوه بر هدایت سیلاب ها به استان، در مراحلی نیز حق آبه به سیستان و بلوچستان تعلق گرفته که در سالهای اخیر انجام نمی‌شد، این را مدیون مسئولان وزارت نیرو می داند.

او می گوید اگر این اتفاق بیفتد و قرارداد تخصیص حق آبه از هیرمند به ایران توسط وزیر نیرو همینطور پیگیری شود نام اردکانیان برای مردم این استان ماندگار و تاریخی می شود.

او خرسند از وزیر نیرو است، میگوید خود وزیر چندباری شخصاً به استان آمده وهربار هم دست پر به این استان سر میزند، این حجم از توجه یک مسئول ارشد برایشان ارزشمند است و به گفته این جوان بلوچ این میزان از توجه کم نظیر است (که این قطعاً از قناعت این مردم شریف است).

در میانه راه نتوانستم بیدار بمانم و بی اختیار خوابم برد بعد از مدتی از شدت گردن درد بیدار شدم، راننده جواب ما نیز خواب آلود بود، توقف کوتاهی کردیم و با وسواس یک بطری آب از دکه ای در مسیر خریدیم تا تشنه نمانیم.

بعد از استراحت و وقفه ای کوتاه ادامه مسیر دادیم، راننده جوان حرفهایش را ادامه داد، ظاهراً من در میانه حرفهایش خوابیده بودم! او دنباله حرفش را شروع کرد، می‌گفت با ایجاد و توسعه چاه نیمه ها حالا سهم ایران از آب هیرمند بسیار بیشتر از گذشته شده و کام زمین های تشنه استان سیراب تر از هر زمانی است.

نزدیک زاهدان هستیم، ایست و بازرسی اینجا خیلی متفاوت بود، هم موانع مسیر متفاوت و زیاد بود و هم پلیس ها سخت تر می‌گرفتند و همه را بررسی می کردند، ما را هم نگه داشتند، خودرو را بررسی کردند و بعد اجازه ادامه مسیر دادند؛(نمیدانم من مشکوک بودم به نظرشان یا راننده (مزاح) )

بعد از مدتی وارد فضای استان شدیم ترجیح دادم به جای استراحت به بازار سری بزنم، با رعایت همه مسائل بهداشتی به سمت بازار رفتیم، بازار….. از همه معروف تر بود، همان را انتخاب کردیم و رفتیم.

تقریباً همه لباس سنتی به تن داشتند، هم مردان و هم زنان، بازار جالبی بود عمده مواد موجود در بازار برندهای خارجی بود، بسیاری از فروشنده ها را نوجوانان تشکیل می دادند، وارد یکی از مغازه ها شدم پسری کم سن و سال بود عروسکی برای خرید برداشتم خیلی سعی کردم تخفیف خوبی بگیرم اما اصرارم راه به جایی نبرد، مشخص بود فروشنده خوبی شده، به نظرم آینده روشنی در بازار دارد.

میوه های تابستانه مثل انبه در بازار فراوان بود ، یک نوع هندوانه و چند میوه دیگر که تاکنون ندیده بودم هم در میان بساط میوه فروش های این بازا دیدم و از آنجاییکه تجربه ای از خوردن آنها نداشتم فقط انبه خریدم.

بعد از آن راهی مهمانسرا شدیم تا برای برگشت به تهران آماده شویم، آخر گشت و گذار امروز هم راننده یک بستنی میهمانم کرد، خوشمزه بود، سفر را شیرین به پایان بردیم.

نگاهم قبل از سفر به این استان خیلی متفاوت بود، شاید شما هم مثل من با شنیدن نام زاهدان موضوعاتی به ذهنتان خطور کند که عمدتاً آمیخته با دلهره و نگرانی است اما من اینجا مردمی را دیدم که در سخت کوشی و کم توقعی کم نظیرند، زاهدان حالا تصویری از استانی با مردمی زحمتکش، اصیل و نجیب را برای من تداعی می کند، راستش را بخواهید دوست داشتم سفرم را عقب بیندازم تا کمی بیشتر در این خاک پر غرور باشم، چه‌ کنم که باید برمیگشتم و به کارهای نیمه تمامم می‌رسیدم.

بعد از انقلاب تغییرات محسوسی برای توسعه این استان شده است و پیشرفت های خوبی را هم شاهد هستیم، اما حق مردم نجیب آن قطعا بیشتر است و انتظار از مسئولان نیز رسیدگی بهتر به این مردم است.

زاهدان قطعاً مقصد یکی از سفرهای خانوادگی ام در آینده خواهد بود…

به پایان آمدیم دفتر حکایت همچنان باقی است…

نظرسنجی
لینک کوتاه : http://boyernews.com/?p=319858
به اشتراک بگذارید:
نظرات کاربران :

دیدگاه شما